
زیاد به آدما فکر میکرد! زیاد باهاشون گرم میگرفت! دوستشون داشت! ماه امیدوار بود. عاشق بود. اما خیلی خیلی تنها بود. با این که دورش پُر بود ، ولـی، احساس میکرد که به زودی، اونو اتیش میزنن ! و اون تبدیل میشد به یه جسم نورانی و سوزان! به زودی این قدر به طرفش سنگ پرت میکنند که دیگه نتونه دوستشون داشته باشه!
من ازش ترسیدم! از اون و افکارش! برای همین باهاش قهر کردم! فکر کردم من میتونم، یه " ماه ِ " دیگه برای ِ خودم پیدا کنم که این قدر احساساتی و حساس نباشه! ماه خواهش کرد که این کارو باهاش نکنم! تو چشمای ِ من خیره شد و گفت :« من میخوام همینطور که هستم بمونم! منو همینطور که هستم دوست داشته باش! چون اگه تو هم به من اعتماد نکنی، من برای همیشه تنها میشم! من حرفاتو قبول ندارم ! تو هرگز نمیتونی کسی رو مثل من پیدا کنی! این قدر بدبین نباش! منو ببین...من همه ی تلاشمو میکنم که حتی اگه منو بشکنن، دوباره و دوباره بلند شم و قد علم کنم! چرا نمیخوای قبول کنی؟ چرا از من می ترسی؟ من همون ماه ِ مهربون تو اَم ...» !
بهش گفتم که دیگه حوصلشو ندارم! گفتم که میخوام ازاد باشم! آزاد فکر کنم! نمیخوام به احساساتم بهایی بدم ! امـــا ماه فکر منو خوند! به طرفم دوید....دستمو گرفت وگفت : «ولی دستای ِ تو که هنوز گرمن! این یعنی هنوزم مثل منی! منو ترک نکن! ما به هم احتیاج داریم» اما من رفتم! من ماه رو ترک کردم. دیگه چه بارون می بارید و چه نمی بارید ، من بهش فکر نمیکردم ! توی اتاقم خودمو حبس کردم که دیگه چشمام به چشما ی ِ عجیبش نیفته! فکر کردم که میتونم فراموشش کنم!
اما یهو، بی مقدمه، بارون شروع به باریدن کرد. برای ِ دیدن ِ " بارون" دوییدم توی تراس ...وسوسه همه ی وجودمو پر کرده بود ! میتونستم یه نگاه یواشکی بهش بندازم و بعد اصلا به روی خودم نیارم ! سرمو اروم گرفتم بالا اما....
اثـری از ماه ِ قبلی نبود! چیزی که من میدیدم یه ماه ِ یخ زده بود! پس بلاخره دست از مبارزه برداشت ! اون " ماهیت " خودش رو تغییر داد! دستامو گذاشتم رو صورتم! اونا هم سرد و یخی بودن! گفتم: « حالا ما شبیه همیم! شاید بتونیم دوباره با هم همراه شیم» ماه با اون صدای ِ سرد و بی احساسش گفت :« این پایان ِ ماهه ! پایان ِ مهتــاب ! جهان دیگر هرگز مهتاب ِ گرمی را نمی بیند! مهتاب دیگر هرگز نماد عشق نخواهدبود. من و تو برای تا ابد یاد اور عشق ها و امید های پوچ و دروغی بودن، همراه میشیم»
حالا دیگه مهتــاب، به یه موجود ِ سرد ُ سنگــی تبدیل شد. اون و ماه بهم قول دادند که تا ابد ، راز ِ اتفاقی که اونا رو تغییر داد حفظ کنند . . . چون با این که دیگه خیلی تغییر کرده بودند، یادشون مونده بود که این تغییر چقدر اونا رو ازار داد ! تغییر دمای ِ ناگهانی قلبشون چقدر دردناک بود! برای همین...می ترسیدند که اگه داستانشون رو بگن، بقیه ی مردم ِ جهان هم مثل اونا بشن! اون وقت دیگه هیچ کس نمیتونست مورچه هارو دوست داشته باشه!
این پایان ِ ماه بود...و پایان ِ مهتـــاب !
+: میخواستم واسه این پست، یه دکلمه با صدای ِ خودم ضبط کنم اما، نمیخواستم شعری بنویسم و شعری هم که به دلم بشینه و مناسب موضوع باشه پیدا نکردم!
"به نام خـدای ِ رویاهای ِ قشنگ "
مـاه بــرایــم، یک جورهــایی مثـــل معشوقه میمانــد !
×××
قوانیــن ِ Moonland :
√ اینجــا سرزمیــن ِ مــَن است ! همانجایـــی که دختـــران از پوست گونه های ِ مادران مرده یشان لباس های زرین نمی دوزند و پسرکان شیطــان پرندگان را با سنگ نمیزنند . جایی شبیـه به بهشــت ِ وعده داده شده . . .
√ رزالیـــتا تنهـــا یک نام هنـــری و مجازیـــست .
√ یا نخوان، یا اگر میخوانــی، سعی کن که دقیـــق نبــاشـــی ! دقیق بودن ، حس یک نوشته را از بین می برد
√ بیـا یاد بگــیر، یک بار در تمام زندگی اَت به احســاس بقیه احترام بگذاری! یاد بگـیر یک بار حرمت نوشته هایی را که با اشک نوشته میشوند را نگه داری! یکبــار سعـــی کن اگر چیزی مینویـسی خودت بنویسی و از اعماق قلبــت .
اگر نوشته هایــم را برداری و بی نام و نشــآن...بی منبع استفاده کنــی، من هرگز نخواهم فهمیـد، اما باور کن ، چیزی در درون خودت می شکند! چیزی که نامش " خلاقیت "است. این چیـزیه که ازت میخوام. . . در مقابل خوندن ِ خط به خط ِ احساسات ُ روزمرگـی اَم !
√ پروفایـل ... اگر خواستـی درباره اَم بدانـی!
×××
بخـش های ِ Moonland:
* برای مشاهـده ی هرکدام از لینک های زیر، روی آن ها کلیک کنید.